عاشق واقعی
سلام به اونی که میخونه
“رابرت دانیس زو” قهرمان مشهور ورزش گلف در آرژانتین، در یک مسابقه برنده شد و مبلغ زیادی پول برد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش از دست خواهد رفت. هفته
بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: “ساده لوح، خبر جالبی برایت
دارم. آن زن اصلاً بچه مریضی نداشت که هیچ، اصلاً ازدواج هم نکرده است. او
به تو کلک زده است دوست من.”
چی می شد اگه خدا امروز
وقت نداشت به ما برکت بده، چرا که ما وقت نکردیم
دیروز از او تشکر کنیم. چی می شد اگه خدا فردا
دیگه ما را هدایت نمی کرد، چون امروز اطاعتش
نکردیم. چی می شد اگه خدا امروز
با ما همراه نبود، چرا که دیروز قادر به
درکش نبودیم. چی می شد که دیگه شکوفا
شدن گلی را نمی دیدیم، چرا که وقتی خدا بارون
فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم. چی می شد اگه خدا عشق و
مراقبتش را از ما دریغ می کرد، چرا که ما از محبت
ورزیدن به دیگران دریغ کردیم. چی می شد اگه خدا در
خانه اش را می بست، چرا که ما در قلب های
خود را بسته بودیم. چی می شد اگه خدا امروز
به حرف هامون گوش نمی کرد، چون دیروز به دستوراتش
خوب عمل نکردیم. چی می شد اگه خدا خواسته
هایمان را بی پاسخ می گذاشت، چون به یادش
نبودیم. آنکه نگران شکم است از ماه
خدا می هراسد و آنکه دوست
خداست برای آن لحظه شماری می کند چه آزمون
جالبی!!! رسیده ماه صیام و خطا
دگر بس نیست؟ نگاه سبز خدا و خطا
دگر بس نیست؟ رسیده ماه مغفرت و ماه
دوستی و نوید میان نور سما و خطا
دگر بس نیست؟ تمام لحظه های من و تو
به نور شسته شده ایا که لکه ننگی خطا
دگر بس نیست؟ چه قلبها که به این
جشن ها نرسید کنون که تو همه هستی
خطا دگر بس نیست؟ رقیم ان همه رنگ ریا
بس است تورا به پای گور رسیدی
خطادگر بس نیست روا مدار که بخواب غفلت فرا افتم و کیفر غفلت خویش
بینم. روا مدار که بخاطر هوس خویش ، پای بطلان بر عنوان حق گذارم و باطل را برحق رابرگزینم ما همه از خاک برآمده ایم و به خاک بازخواهیم گشت. زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در
کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه
افتاد تا درمان شود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىخورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها
او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز
که شما این بستههاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بستهها را نفرستادم. یک فروشنده دورهگرد
امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان
خوب هست یا نه!؟ همین! حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و
نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود… عمو دوست دارم اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ، حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم اگر بدانی چقدر عاشقت هستم به این عشق شک میکنی، شاید باور نکنی تا این حد دیوانه وار عاشقت هستم ! اما باور کن ، چشمهایت را باز کن و حال و روز مرا ببین ، این بی قرار ها و لحظه شماری های مرا ببین درون غوغای عشق گم شده ام ، گمشده ای هستم که تنها تو را میبینم ،و تنها تو میتوانی مرا پیدا کنی نه ادعای عاشقی دارم و نه شعار میدهم ، ردپای مرا ببین که به کجا میروم! میروم همان جایی که تو خواهی آمد ، مینشینم به انتظارت تا تو بیایی ، شاخه گلی را تقدیم به تو میکنم ، تو را می بوسم و نوازش میکنم ، تا تصویر عشق زیباتر شود ، تا هوای با هم بودن عاشقانه تر شود ما هر دو میدانیم مثل همه بی وفا نیستیم ، ما هر دو میدانیم اهل خیانت و بی وفایی نیستیم ما هر دو میدانیم آمده ایم که به عشق هم زندگی کنیم و با هم بمیریم! شاید این جمله شبیه قصه ها باشد ، شاید این حرفها تنها شعر و شعار باشد ، اما آنچه با ارزش است همان است که در دل من و تو است همیشه در کنارت میمانم ، با من هم کنار نیایی باز هم عاشقت میمانم ، میدانم تو نیز همیشه با من میمانی، تو جایگاه واقعی خودت را میدانی گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است ، اما قلبم تا ابد مال تو است ، بمان و مرا یاری کن ، دلم را از هر چه غم در این دنیاست خالی کن اگر بدانی جایگاهت کجاست، به آن اندازه که برایت میمیرم ، عاشقم میمانی روافض معتقدند که:
ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم پس از رحلت آن حضرت حق امیرالمؤمنين علي
رضي الله عنه را غصب نمودند، و دانسته دستور و سفارش رسول الله صلي الله
عليه وسلم درباره جانشيني آن حضرت را پنهان ساختند، و راه نافرماني در پيش
گرفته و همگي آنها بر اين كار متفق شدند، وبا انجام اين كار كافر شدند و
مرتد گشتند!! و كفر آنها بدتر از كفر كفار مكه در عهد جاهليت بود؛ زيرا
قلباً میدانستند كه كافرند ولي در بين مردم میگفتند كه مسلمانيم يعني (نعوذ بالله) منافق هم بودند. ما از آنها می پرسیم: 1ـ در چه وضعيتي نفاق به وجود مي آید؟ آنجا كه قدرت در دست مسلمانها باشد ويا آنجا كه مسلمانها ضعيف باشند؟ 2ـ آيا قابل قبول است كه بگوييم ياران پيامبر از ترس علي رضي الله عنه و چهار نفر طرفدار ايشان منافقت میكردند؟ اصلا اگر از علي رضي الله عنه میترسيدند حقش را نمیخوردند؟! 3ـ ما میبينيم ابوبكر رضي الله عنه براي حفظ دين محمد صلي الله عليه وسلم از جان و مال مي گذرد، اين را چگونه میتوان توجيه كرد؟ آنها چه اجباري داشتند كه دين محمد صلي الله عليه وسلم را حفظ كنند؟ اصولاً منافق فاقد اين روحيه است. 4ـ علي رضي الله عنه براي كسب حق خدادادي دست به شمشير نبردند و 25 سال سكوت كردند، چرا؟ 5- اگر امامت همانگونه که در عقیده شیعه بیان
شده از طرف الله متعال منصوص گشته و یکی از اصول دین و ارکان ایمان می باشد
چرا حضرت علی بر طبق خود روایات شیعه از پذیرفتن آن ابا می ورزید و می فرمود :دعونی و التمسو غیری؟! 6ـ آيا وقتي انسان قدرت نداشته باشد، بايد زير بار حكومت منافقين 25 سال زندگي كند؟ نه هرگز اين روش و سيرة شير خدا علي مرتضي رضي الله عنه نمي باشد. 7ـ چرا علي مرتضي رضي الله عنه براي تغيير اين ظلم عظيم آنگونه اقدام ننمودند كه پسرشان حسين رضي الله عنه عمل كردند؟ 8ـ از اين مهم تر اینکه ایشان با خلفا در اداره امور مسلمین همکاری می نمودند و به عنوان وزیر و معاون از ایشان کمک می طلبیدند. اصلاً اين مسئله قابل درك و تصور نيست كه خداوند
تبارك و تعالي حكم رهبري امت بعد از پيامبر صلي الله عليه وسلم را بنام علي
صادر فرمايد و علي بنا به نظر شخصی خود از آن حق صرف نظر كند. 9ـ اگر اصحاب رسول الله e منافق بودند اين بدین معناست كه عليt از این فرمان الله متعال كه به ما امر میكند با منافقين بجنگيم سرپیچی نموده است. الله متعال مي فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ﴾ (توبه 73) «اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن»، آیا چنین چیزی ممکن است که این بزرگوار از دستور الله نافرمانی کند؟ علمای شیعه روایاتی نقل می کنند که ازدواج متعه دارای اجر و پاداش زیادی است، از جمله این روایت: روايتي كه ابوجعفر
قمي در كتاب (من لايحضره الفقيه) كه يكي از صحاح چهارگانه شيعه است، نقل
كرده که « مؤمن ایمانش كامل نميشود مگر وقتي كه صيغه بكند.» ودر این مورد روایات متعدد ومتنوعي وجود دارد.که به ذکر این روایت اکتفا کردیم. حال سوال اینجاست که: آیا آخوندان شیعه که به این روایات اعتقاد دارند
خودشان حاضر هستند یکی از نزدیکانشان مانند مادر، دختر و یا خواهرشان را به
ازدواج متعه کس دیگری دربیاورند و آیا اصلا بدون راضی شدن به این کار ایمانشان کامل می شود؟ كساني كه متعه را براي مادران و دختران و خواهران خود نمي پسندند، علت دوری كردن آنان از انجام آن چیست آیا از انجام آن احساس شرم و ننگ و زشتی می کنندآیا کارشان با كرامت و شرف خانواده منافات دارد؟
پس چرا دخترانشان را در اختیار مردم قرار نمی دهند تا آنان را به عقد متعه
ی خود دربیاورند؟ اگر فضیلتی دارد آنها نسبت به آن اولی ترند ما از عوام
شیعه می خواهیم نزد علمای خود بروند و از آنان درخواست کنند که یا
دخترانشان را برای عقد متعه آماده کنند یا از گفتن فضایل آن دست بکشند.
در
پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه، زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از
او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.
قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.
رابرت با خوشحالی جواب داد: “خدا را شکر، پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده اینکه خیلی عالیست!”
مهم اینه که اگر بخوای تمام صدایی که روی گرامافون هست رو گوش کنی،نه میفهمی چی میگه نه لذت میبری،فقط باعث میشه صدای اون جایی که سوزن گرامافون هست رو نشنوی،این یعنی اینکه اگر قرار باشه همش با حسرت و خاطرات گذشته و آرزوی آینده زندگی کنی،از امروزت غافل شدی و لذتی هم در کار نخواهد بود.
با آرامش بشین و به صدای امروزت گوش کن و به فکر گذشته ها و نیومده ها نباش
به ما درد دل افشا كن ، مداوا كردنش
با من
بیا یك لحظه با ما باش پیدا
كردنش با من
بیفشان قطره اشكی كه من هستم
خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص ،
دریا كردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد دل بر مكن
بازآ
در این خانه دق الباب كن، وا كردنش با من
به من بگو حاجت خود را اجابت می كنم
آنی
طلب كن آنچه می خواهی ، مهیا كردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت
را
بیاور نیك و بد
را ، جمع و منها كردنش با من
چو خوردی روزی امروز خود را شكر
نعمت كن
غم فردا مخور تامین فردا كردنش با
من
به قرآن آیه رحمت فراوان است ای
انسان
بخوان این آیه ها تفسیر و معنا
كردنش با من
اگر عمری گنه كردی ، مشو
نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس ، امضاء كردنش
با من
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!
بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم .
آنچه باقی است دو یادگاری است:
یکی آنچه در ما به یادگار می ماند، و دیگری آنچه ما به یادگار گذاریم.
بعضی از ما خاک خشک باقی می مانیم و خاک می رویم،
بعضی گاه قدری آب بهمان می خورد و بوی ناب خا
بعضی به آب می آمیزیم و گِل می شویم،
گِل که شدیم
گاه به همان شکل که بودیم خشک می شویم،
گاه قبل از خشک شدن شکلمان را عوض می کنیم،
گاه می خواهیم بیشتر گِل بمانیم و کسی ورزمان بدهد، شاید از ما کوزه ای، ظرف نانی، جام آبی ساختند
تا به یادگار بمانیم و یادگاری در ما بماند.
"بچه های نارنجی" شروع اندیشه ای است که سعی دارد آبی به خاک برساند و گل بسازد،
شاید این گل به دست کوزه گری افتاد و در این میان چیزی ساخت.
آن کوزه گر، کسی است که صدایش می زنند "نیازمند"، ولی ما می دانیم او همان گوزه گر است و ما نیازمند او.
عزیزان نیکوسرشت، این متن کوچک، یادگاری است از "انجمن بچه های نارنجی" به همه شما که دوست دارید گِلی باشید.
بچه های نارنجی با هدف یگانه اطلاع رسانی فعالیتهای خیریه و بشردوستانه در
ایران و استانها، منتظر حضور گرم شما در محفل بچه های یک رنگ نارنجی است.
((((( لطفا با به اشتراک گذاشتن این متن برای معرفی هرچه بهتر و بیشتر بچه های نارنجی با ما همراه باشید )))))
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد(عایشه)
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع
وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد
ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است
امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نیست .
سوره آل عمران آیه135
باز امام فرمود خوبست ولى
آنچه مى خواهم نیست . در این هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و
همهمه كردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟ عرض كردند: به خدا سوگند ما
آیه دیگرى در این زمینه سراغ نداریم . امام فرمود: از حبیب خودم رسول خدا
شنیدم كه فرمود:
امید بخش ترین آیه قرآن این آیه است
"واقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلك ذكرى للذاكرین"
سوره هود آیه 114
و
فرمود: اى على! آن خدایى كه مرا به حق مبعوث كرده و بشیر و نذیرم قرار
داده یكى از شما كه برمىخیزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش مىریزد، و
وقتى به روى خود و به قلب خود متوجه خدا مىشود از نمازش كنار نمىرود مگر
آنكه از گناهانش چیزى نمىماند، و مانند روزى كه متولد شده پاك مىشود، و
اگر بین هر دو نماز گناهى بكند نماز بعدى پاكش میكند، آن گاه نمازهاى
پنجگانه را شمرد
بعد فرمود: یا على جز این نیست كه نمازهاى پنجگانه براى
امت من حكم نهر جارى را دارد كه در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است
وضع كسى كه بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب
بشوید؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همین حكم را دارد.
تعمیرکار
بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و
موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده
می کنم! حال چطور درآمد...
سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!
جراح
نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود
اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در
داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را
ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به
همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام.
برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می
زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که
بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین
شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و
سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ
بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
مولانا عبدالرؤف جنگی زهی متولد 1324 هجری شمسی در روستای پسکوه از
توابع شهرستان سورانِ سراوان دیده به جهان گشود .
تحصیلات ابتدائی را در مدرسه ابتدائی روستا و تا مقطع چهارم
دبستان ادامه داد. در سن یازده سالگی شوق و عطش شدیدی برای یادگیری علوم
دینی در خود احساس نمود و علیرغم مخالفت برخی از اقوام جهت تحصیل علوم دینی
به مدرسه عین العلوم گشت ( به مدیریت شیخ الحدیث مولانا محمد یوسف حفظه
الله ) عزیمت نمود و مدّت دو سال به تحصیلات ابتدائی پرداخت. پس از آن به
مدرسه ی سرجو سراوان ( به مدیریت مرحوم مولانا شهداد رحمه الله ) عزیمت
نمود و در آنجا یکسال به ادامه ی تحصیل مشغول گردید.
لطفا برای ادامه خلاصه زندگی نامه حضرت مولانا به ادامه مطلب مراجه
فرمائیدبعد از آن جهت ادامه ی تحصیلات رهسپار ایالت سند پاکستان گردید و
وارد مدرسه دارالهدی سکّر
( به مدیریت مولانا فضل الله
شهید ) شده و دو سال آنجا اقامت گزیدند و سپس به ایالت پنجاب عزیمت نموده و
به مدرسه بستی مولویان ( به مدیریت مولانا شریف الله رحمه الله ) رفته و
یکسال درآن مدرسه به تحصیل علوم دینی پرداختند.
بعد از آن به مدرسه دارالعلوم کراچی رفته و
در آنجا بمدت یکسال از محضر اساتیدی همچون مفتی محمد تقی عثمانی، مولانا
شمس الحق، مولانا علم الدین بلوچ و دیگر بزرگان کسب فیض نمودند. سپس در
اولین سال افتتاح جامعه فاروقیه کراچی به جامعه ملحق گشته و یکسال از محضر
مولانا سلیم الله خان کسب فیض نمودند و در این مدّت امامت نمازهای یومیه
مسجد عثمانیه( همجوار جامعه فاروقیه ) را به دستور مولانا سلیم الله خان
نیز برعهده داشتند.
در آخرین سال برای دریافت مدرک فارغ التحصیلی به مدرسه بدر
العلوم رحیم یارخان ( به مدیریت شیخ التفسیر مولانا عبدالغنی جاجروی (رحمه
الله ) رهسپار گردیدند و آخرین سالتحصیلی را در آنجا و در کلاس دوره حدیث
شرکت نموده و از این مرکز علوم دینی فارغ التحصیل گردیدند. سپس به شهر
کویته عزیمت نموده و در مدرسه تجوید القرآن مشغول فراگیری علم تجوید بصورت
تخصصی از محضر قاری غلام نبی رحمه الله گردینده و از سوی قاری غلام نبی
رحمه الله بعنوان ناظم مدرسه منسوب گردیدند که پس از یکسال اقامت در آن
مدرسه از دیار علماء رهسپار روستای خویش گردیدند.
از همراهان و همکلاسان مولانا می توان به بزرگانی همچون:
حضرت شیخ الاسلام مولانا عبدالحمید (حفظه الله ) –مدیریت محترم دارالعلوم
مکی زاهدان
مرحوم مولانا نورمحمد ریگی – بانی مدرسه علوم دینی حمادیه ی جام جم زاهدان
مولانا شهاب الدین شهیدی (مدظله العالی) – صدر المدرسین مدرسه احناف خواف
مولانا محمد گل کرمزهی*مولانا عبدالحمید کرد تمین*
مولانا عبدالرب کرد تمندانی*مولانا عبدالواحد مرادزهی
مولانا نورالله فرقانی*مولانا عبدالروف هراتی* مولانا خدارحم رودینی اشاره
نمو
| Design By : Pichak |




