X
تبلیغات
عاشق واقعی

شارژ ایرانسل

فال حافظ

سلام به اونی که میخونه

 
حتما بخونید خواهشن نظر یادت نره
|

“رابرت دانیس زو” قهرمان مشهور ورزش گلف در آرژانتین، در یک مسابقه برنده شد و مبلغ زیادی پول برد.
در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه، زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.

زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش از دست خواهد رفت.
قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: “ساده لوح، خبر جالبی برایت دارم. آن زن اصلاً بچه مریضی نداشت که هیچ، اصلاً ازدواج هم نکرده است. او به تو کلک زده است دوست من.”
رابرت با خوشحالی جواب داد: “خدا را شکر، پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده اینکه خیلی عالیست!”



نویسنده : شهرام تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391



دوستت دارم مادر
|

نگاره: تا جهان بر قرار باشد نوکرتم مادر!‏



نویسنده : شهرام تاریخ : دوشنبه بیستم شهریور 1391



ای مادر
|

عکس



نویسنده : شهرام تاریخ : دوشنبه بیستم شهریور 1391



زندگی
|
زندگی مثل یه صفحه گرامافونِ،اونجایی که سوزن گرامافون هست،امروزِ،که ازش نوا و آواز پخش میشه،قبل ار اون همش روز هایی که گذشته،و جاهایی که سوزن بعدها بهش میرسه فرداس!!!
مهم اینه که اگر بخوای تمام صدایی که روی گرامافون هست رو گوش کنی،نه میفهمی چی میگه نه لذت میبری،فقط باعث میشه صدای اون جایی که سوزن گرامافون هست رو نشنوی،این یعنی اینکه اگر قرار باشه همش با حسرت و خاطرات گذشته و آرزوی آینده زندگی کنی،از امروزت غافل شدی و لذتی هم در کار نخواهد بود.
با آرامش بشین و به صدای امروزت گوش کن و به فکر گذشته ها و نیومده ها نباش


نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه هجدهم شهریور 1391



خدایا
|
معمولاً به گدايان و بينوايان كه ريزه خواران ديگرانند، چند شاهي مي دهيم و گمان مي كنيم به آنها كمك كرده ايم، نمي دانيم كه با اين كار، آنها را بدبخت تر و رشته گدايي را به گردنشان محكم تر مي سازيم. چه خوب [ بود ] اگر حس اعتماد و استقلال را كه در آنها به خواب رفته بيدار مي كرديم و راه زندگي را پيش رويشان مي گذاشتيم

نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه هجدهم شهریور 1391



ساده بگم
|


نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه هجدهم شهریور 1391



یه حقیقت
|

عکس



نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه هجدهم شهریور 1391



Roo
|
سکوتــــــــــــــ می کنم
به احتـــــــــرام
آن همه حرفــــــــــــ
که در دلمــــــــــ مـــرد


نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه هجدهم شهریور 1391



الله اکبر
|



نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391



دلت راخانه من
|
دلت را خانه ما كن ، مصفا كردنش با من 

به ما درد دل افشا كن ، مداوا كردنش با من
 
اگر گم كرده ای ای دل كلید استجابت را 

بیا یك لحظه با ما باش پیدا كردنش با من
 
بیفشان قطره اشكی كه من هستم خریدارش
 
بیاور قطره ای اخلاص ، دریا كردنش با من
 
اگر درها به رویت بسته شد دل بر مكن بازآ 

در این خانه دق الباب كن، وا كردنش با من
 
به من بگو حاجت خود را اجابت می كنم آنی
 
طلب كن آنچه می خواهی ، مهیا كردنش با من
 
بیا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را 

بیاور نیك و بد را ، جمع و منها كردنش با من
 
چو خوردی روزی امروز خود را شكر نعمت كن
 
غم فردا مخور تامین فردا كردنش با من
 
به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
 
بخوان این آیه ها تفسیر و معنا كردنش با من
 
اگر عمری گنه كردی ، مشو نومید از رحمت
 
تو نام توبه را بنویس ، امضاء كردنش با من


نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391



چه میشد
|

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده،

 

  چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشکر کنیم.

 

چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد،

 

چون امروز اطاعتش نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود،

 

چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم.

 

چی می شد که دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم،

 

چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شکر نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد،

 

چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.

 

چی می شد اگه خدا در خانه اش را می بست،

 

چرا که ما در قلب های خود را بسته بودیم.

 

چی می شد اگه خدا امروز به حرف هامون گوش نمی کرد،

 

چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم.

 

چی می شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت،

 

چون به یادش نبودیم.



نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391



ماه خدا
|

آنکه نگران شکم است از ماه خدا می هراسد

و آنکه دوست خداست برای آن لحظه شماری می کند

چه آزمون جالبی!!!

 



نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391



دیگر بس است
|

رسیده ماه صیام و خطا دگر بس نیست؟

نگاه سبز خدا و خطا دگر بس نیست؟

رسیده ماه مغفرت و ماه دوستی و نوید

میان نور سما و خطا دگر بس نیست؟

تمام لحظه های من و تو به نور شسته شده

ایا که لکه ننگی خطا دگر بس نیست؟

چه قلبها که به این جشن ها نرسید

کنون که تو همه هستی خطا دگر بس نیست؟

رقیم ان همه رنگ ریا بس است تورا

به پای گور رسیدی خطادگر بس نیست



نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391



یاالله
|

روا مدار که بخواب غفلت فرا افتم و کیفر غفلت خویش بینم.

روا مدار که بخاطر هوس خویش ، پای بطلان بر عنوان حق گذارم و باطل را برحق رابرگزینم



نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391



خدایا
|



نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه بیست و یکم مرداد 1391



همیشه سعی کنیدخودتان باشید؟
|
کوله بارت را ببند...

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!


بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
.



نویسنده : شهرام تاریخ : جمعه بیستم مرداد 1391



الهی به امید تو
|



نویسنده : شهرام تاریخ : جمعه بیستم مرداد 1391



ماهمه از آن خاکیم
|

ما همه از خاک برآمده ایم و به خاک بازخواهیم گشت.
آنچه باقی است دو یادگاری است:
یکی آنچه در ما به یادگار می ماند، و دیگری آنچه ما به یادگار گذاریم.

بعضی از ما خاک خشک باقی می مانیم و خاک می رویم،

بعضی گاه قدری آب بهمان می خورد و بوی ناب خا

ک می دهیم،
بعضی به آب می آمیزیم و گِل می شویم،
گِل که شدیم
گاه به همان شکل که بودیم خشک می شویم،
گاه قبل از خشک شدن شکلمان را عوض می کنیم،
گاه می خواهیم بیشتر گِل بمانیم و کسی ورزمان بدهد، شاید از ما کوزه ای، ظرف نانی، جام آبی ساختند
تا به یادگار بمانیم و یادگاری در ما بماند.

"بچه های نارنجی" شروع اندیشه ای است که سعی دارد آبی به خاک برساند و گل بسازد،

شاید این گل به دست کوزه گری افتاد و در این میان چیزی ساخت.
آن کوزه گر، کسی است که صدایش می زنند "نیازمند"، ولی ما می دانیم او همان گوزه گر است و ما نیازمند او.

عزیزان نیکوسرشت، این متن کوچک، یادگاری است از "انجمن بچه های نارنجی" به همه شما که دوست دارید گِلی باشید.

بچه های نارنجی با هدف یگانه اطلاع رسانی فعالیتهای خیریه و بشردوستانه در ایران و استانها، منتظر حضور گرم شما در محفل بچه های یک رنگ نارنجی است.

((((( لطفا با به اشتراک گذاشتن این متن برای معرفی هرچه بهتر و بیشتر بچه های نارنجی با ما همراه باشید )))))


نویسنده : شهرام تاریخ : پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391



داستان زیبای عمو جان
|
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد(عایشه)



نویسنده : شهرام تاریخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391



اینگونه زندگی کنیم؟
|
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
 
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است


نویسنده : شهرام تاریخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391



داستان قرانی از حضرت علی(ع)
|
در داستان جالبى از امیر المومنین حضرت على(علیه السلام ) به این مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود: به نظر شما امید بخش ترین آیه قرآن كدام آیه است ؟ بعضى گفتند آیه "ان الله لا یغفر ان یشرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشاء"(خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پائین تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد) سوره نساء آیه 48

امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من میخواهم نیست ، بعضى گفتند آیه "و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفرالله یجد الله غفورا رحیما" (هر كس عمل زشتى انجام دهد یا بر خویشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد یافت) سوره نساء آیه 110
امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نیست .
 بعضى دیگر گفتند آیه "قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفورالرحیم" (اى بندگان من كه دراثر گناه، بر خویشتن زیاده روی کرده اید، ازرحمت خدا مایوس نشوید در حقیقت ‏خدا همه گناهان را مى‏آمرزد كه او خود آمرزنده مهربان است) سوره زمرآیه53
امام فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نیست ! بعضى دیگر گفتند آیه "و الذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله" (پرهیزكاران كسانى هستند كه هنگامى كه كار زشتى انجام مى دهند یا به خود ستم مى كنند به یاد خدا مى افتند، از گناهان خویش آمرزش مى طلبند و چه كسى است جز خدا كه گناهان را بیامرزد)
سوره آل عمران آیه135
باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نیست . در این هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه كردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟ عرض كردند: به خدا سوگند ما آیه دیگرى در این زمینه سراغ نداریم . امام فرمود: از حبیب خودم رسول خدا شنیدم كه فرمود:
امید بخش ترین آیه قرآن این آیه است
"واقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلك ذكرى للذاكرین"
سوره هود آیه 114

و فرمود: اى على! آن خدایى كه مرا به حق مبعوث كرده و بشیر و نذیرم قرار داده یكى از شما كه برمى‏خیزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش مى‏ریزد، و وقتى به روى خود و به قلب خود متوجه خدا مى‏شود از نمازش كنار نمى‏رود مگر آنكه از گناهانش چیزى نمى‏ماند، و مانند روزى كه متولد شده پاك مى‏شود، و اگر بین هر دو نماز گناهى بكند نماز بعدى پاكش می‏كند، آن گاه نمازهاى پنجگانه را شمرد
بعد فرمود: یا على جز این نیست كه نمازهاى پنجگانه براى امت من حكم نهر جارى را دارد كه در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است وضع كسى كه بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشوید؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همین حكم را دارد.


نویسنده : شهرام تاریخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391



حکایت جراح وتعمیرکار
|
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد...

سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!



نویسنده : شهرام تاریخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391



ماجرای عشق واقعی
|
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد



نویسنده : شهرام تاریخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391



زن بی وفا(نظر یادتون نره)
|
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!

حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود… عمو دوست دارم





نویسنده : شهرام تاریخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391



آخرین شعر عمو
|
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


نویسنده : شهرام تاریخ : سه شنبه هفدهم مرداد 1391



اگر بدانی
|
گر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی

اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی

تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم ،

حرف دلم به تو همین است ، قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم

اگر بدانی چقدر عاشقت هستم به این عشق شک میکنی،

شاید باور نکنی تا این حد دیوانه وار عاشقت هستم !

اما باور کن ، چشمهایت را باز کن و حال و روز مرا ببین ،

این بی قرار ها و لحظه شماری های مرا ببین

درون غوغای عشق گم شده ام ، گمشده ای هستم که

تنها تو را میبینم ،و تنها تو میتوانی مرا پیدا کنی

نه ادعای عاشقی دارم و نه شعار میدهم ، ردپای مرا ببین که به کجا میروم!

میروم همان جایی که تو خواهی آمد ، مینشینم به انتظارت تا تو بیایی ،

شاخه گلی را تقدیم به تو میکنم ، تو را می بوسم و نوازش میکنم ،

تا تصویر عشق زیباتر شود ، تا هوای با هم بودن عاشقانه تر شود

ما هر دو میدانیم مثل همه بی وفا نیستیم ،

ما هر دو میدانیم اهل خیانت و بی وفایی نیستیم

ما هر دو میدانیم آمده ایم که به عشق هم زندگی کنیم و با هم بمیریم!

شاید این جمله شبیه قصه ها باشد ، شاید این حرفها تنها شعر و شعار باشد ،

اما آنچه با ارزش است همان است که در دل من و تو است

همیشه در کنارت میمانم ، با من هم کنار نیایی باز هم عاشقت میمانم ،

میدانم تو نیز همیشه با من میمانی، تو جایگاه واقعی خودت را میدانی

گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است ،

اما قلبم تا ابد مال تو است ، بمان و مرا یاری کن ،

دلم را از هر چه غم در این دنیاست خالی کن

اگر بدانی جایگاهت کجاست، به آن اندازه که برایت میمیرم ، عاشقم میمانی



نویسنده : شهرام تاریخ : سه شنبه هفدهم مرداد 1391



تقدیم به سنگ صبورم
|
سلام به عمو جان ومهربانم شهرام عزیز امیدوارم حالش خوب بشه ودوباره به جمع مابیاد من بدون اون نمیتونم زندگی کنم چون اون برام بابا ومادر بوده چون هرچی دارم از وجود اون دارم از اینکه مریض شده نگران هستم الان هم رفته برای درمانش امیدوارم دوباره خوب شادان برگرده به خونه اون که نیست خونه رنگ تاریکی گرفته اصلا همه یه جور دیگه هستن این سال براش سال بدی بود به اونی میخواست نرسید جواب رد بهش دادن چون هیچی از عموم نمیدونستن نفهمیدن چه گلی هست نمیدونستن انسان واقعی یعنی شهرام حاضرم سرش قسم بخورم حاضرم به تک تک مردم این شهر بگم چه جوریه اما قسمتش نبود به قول خودش "بعد اونم ازدواج ناموفق داشت خانمش وقتی فهمید مریضه رهاش کرد آخه خودتون بگید این انصافه اما اون بازم تحمل کرد وسوخت وساخت تا ماراحت باشیم الانم دیگه قسم خورده ازدواج نکنه وفقط مواظب ماها باشه آخه چرا عمو جان خودتو فدای ما نکن  ماهم خدایی داریم عموم بازم از کسی که دوستش داره دست نکشیده با اینکه من راضی نیستم چون هر چقدر تلاش کنه بی فایده است اونا هم هیچ گاه نخواستن بدونن عموم چه فرشته مهربونی هستش من هیچی نمیگم خودتو قضاوت کنیدبرید از عالم آدم بپرسید همیشه خودشو فدای این اون کرده تا ما ودوستاش واقوام همه راحت باشن تا حالا دیدین کسی تو 1ماه چهار پنج بار عمل کنه اون قهرمان نیست پهلوان نیست فقط ایمانش قوی هست میدونم خدا دوستش داره خدا اینقدر بهش داد که نگو اما همش صرف کار های خیر کرد یه خونه معمولی ویه زندگی ساده داره  خدا میدونه چقدر دوست وآشنا داره یه بار نشد بهش کمتر از گل بگن با این حالش بازم لبخند از رولبش بند نشد میدونستم چقدر درد داشت اما بازم چهره خندان داشت اما درونش غوغا بود غوغای که هیچ کس جز خدا نمیدونه ازتون میخوام براش دعا کنید از ته دل مخصوصا اونای که دوستش دارن به قول بی بی سرو میگفت خدا این صبر وتحمل خوبی فقط به خودش داده امیدوارم بازم از ته دل بخنده فقط یه نفره که میتونه شادی رو بهش برگردونه اونم که محاله بهش برسه اون دیگه روحیه اول رونداره  خدایا مواظبش باش.عایشه



نویسنده : شهرام تاریخ : سه شنبه هفدهم مرداد 1391



حق غصب شده علی بن أبی طالب رضی الله عنه
|

روافض معتقدند که: ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم پس از رحلت آن حضرت حق امیرالمؤمنين علي رضي الله عنه را غصب نمودند، و دانسته دستور و سفارش رسول الله صلي الله عليه وسلم درباره جانشيني آن حضرت را پنهان ساختند، و راه نافرماني در پيش گرفته و همگي آنها بر اين كار متفق شدند، وبا انجام اين كار كافر شدند و مرتد گشتند!! و كفر آنها بدتر از كفر كفار مكه در عهد جاهليت بود؛ زيرا قلباً میدانستند كه كافرند ولي در بين مردم میگفتند كه مسلمانيم يعني (نعوذ بالله) منافق هم بودند.

    ما از آنها می پرسیم:

  1ـ در چه وضعيتي نفاق به وجود مي آید؟ آنجا كه قدرت در دست مسلمانها باشد ويا آنجا كه مسلمانها ضعيف باشند؟

 2ـ آيا قابل قبول است كه بگوييم ياران پيامبر از ترس علي رضي الله عنه و چهار نفر طرفدار ايشان منافقت می‌كردند؟ اصلا اگر از علي رضي الله عنه میترسيدند حقش را نمیخوردند؟!

 3ـ ما میبينيم ابوبكر رضي الله عنه براي حفظ دين محمد صلي الله عليه وسلم از جان و مال مي گذرد، اين را چگونه میتوان توجيه كرد؟ آنها چه اجباري داشتند كه دين محمد صلي الله عليه وسلم را حفظ كنند؟ اصولاً منافق فاقد اين روحيه است.

  4ـ علي رضي الله عنه براي كسب حق خدادادي دست به شمشير نبردند و 25 سال سكوت كردند، چرا؟

5- اگر امامت همانگونه که در عقیده شیعه بیان شده از طرف الله متعال منصوص گشته و یکی از اصول دین و ارکان ایمان می باشد چرا حضرت علی بر طبق خود روایات شیعه از پذیرفتن آن  ابا می ورزید و می فرمود :دعونی و التمسو غیری؟!

  6ـ آيا وقتي انسان قدرت نداشته باشد، بايد زير بار حكومت منافقين 25 سال زندگي كند؟ نه هرگز اين روش و سيرة شير خدا علي مرتضي رضي الله عنه نمي باشد.

  چرا علي مرتضي رضي الله عنه براي تغيير اين ظلم عظيم آنگونه اقدام ننمودند كه پسرشان حسين رضي الله عنه عمل كردند؟

  8ـ از اين مهم تر اینکه ایشان با خلفا در اداره امور مسلمین همکاری می نمودند و به عنوان وزیر و معاون از ایشان کمک می طلبیدند. اصلاً اين مسئله قابل درك و تصور نيست كه خداوند تبارك و تعالي حكم رهبري امت بعد از پيامبر صلي الله عليه وسلم را بنام علي صادر فرمايد و علي بنا به نظر شخصی خود از آن حق صرف نظر كند.

  9ـ اگر اصحاب رسول الله e منافق بودند  اين بدین معناست كه عليt از این فرمان الله متعال كه به ما امر میكند با منافقين بجنگيم سرپیچی نموده است.

 الله متعال مي فرمايد:

﴿يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ‌ وَالْمُنَافِقِينَ﴾ (توبه 73)

 «اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن»، آیا چنین چیزی ممکن است که این بزرگوار از دستور الله نافرمانی کند؟



نویسنده : شهرام تاریخ : پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391



صیغه
|

علمای شیعه روایاتی نقل می کنند که ازدواج متعه دارای اجر و پاداش زیادی است، از جمله این روایت: روايتي كه ابوجعفر قمي در كتاب (من لايحضره الفقيه) كه يكي از صحاح چهارگانه شيعه است، نقل كرده که « مؤمن ایمانش كامل نمي‌شود مگر وقتي كه صيغه بكند.»

ودر این مورد روایات متعدد ومتنوعي وجود دارد.که به ذکر این روایت اکتفا کردیم.

حال سوال اینجاست که:

 آیا آخوندان شیعه که به این روایات اعتقاد دارند خودشان حاضر هستند یکی از نزدیکانشان مانند مادر، دختر و یا خواهرشان را به ازدواج متعه کس دیگری دربیاورند و آیا اصلا  بدون راضی شدن به این کار ایمانشان کامل می شود؟ كساني كه متعه را براي مادران و دختران و خواهران خود نمي پسندند، علت دوری كردن آنان از انجام آن چیست آیا از انجام آن احساس شرم و ننگ و زشتی می کنندآیا کارشان  با كرامت و شرف خانواده منافات دارد؟ پس چرا دخترانشان را در اختیار مردم قرار نمی دهند تا آنان را به عقد متعه ی خود دربیاورند؟ اگر فضیلتی دارد آنها نسبت به آن اولی ترند ما از عوام شیعه می خواهیم نزد علمای خود بروند و از آنان درخواست کنند که یا دخترانشان را برای عقد متعه آماده کنند یا از گفتن فضایل آن دست بکشند.



نویسنده : شهرام تاریخ : پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391



مختصری از زندگی نامه مولانا عبدالرئوف جنگی زهی (رحمه الله)
|
مختصری از زندگی نامه مولانا عبدالرئوف جنگی زهی (رحمه الله)
 مولانا عبدالرؤف جنگی زهی متولد 1324 هجری شمسی در روستای پسکوه از توابع شهرستان سورانِ سراوان دیده به جهان گشود . تحصیلات ابتدائی را در مدرسه ابتدائی روستا و تا مقطع چهارم دبستان ادامه داد. در سن یازده سالگی شوق و عطش شدیدی برای یادگیری علوم دینی در خود احساس نمود و علیرغم مخالفت برخی از اقوام جهت تحصیل علوم دینی به مدرسه عین العلوم گشت ( به مدیریت شیخ الحدیث مولانا محمد یوسف حفظه الله ) عزیمت نمود و مدّت دو سال به تحصیلات ابتدائی پرداخت. پس از آن به مدرسه ی سرجو سراوان ( به مدیریت مرحوم مولانا شهداد رحمه الله ) عزیمت نمود و در آنجا یکسال به ادامه ی تحصیل مشغول گردید.   لطفا برای ادامه خلاصه زندگی نامه حضرت مولانا به ادامه مطلب مراجه فرمائیدبعد از آن جهت ادامه ی تحصیلات رهسپار ایالت سند پاکستان گردید و وارد مدرسه دارالهدی سکّر  ( به مدیریت مولانا فضل الله شهید ) شده و دو سال آنجا اقامت گزیدند و سپس به ایالت پنجاب عزیمت نموده و به مدرسه بستی مولویان ( به مدیریت مولانا شریف الله رحمه الله ) رفته و یکسال درآن مدرسه به تحصیل علوم دینی پرداختند. بعد از آن به مدرسه دارالعلوم کراچی رفته و در آنجا بمدت یکسال از محضر اساتیدی همچون مفتی محمد تقی عثمانی، مولانا شمس الحق، مولانا علم الدین بلوچ و دیگر بزرگان کسب فیض نمودند. سپس در اولین سال افتتاح جامعه فاروقیه کراچی به جامعه ملحق گشته و یکسال از محضر مولانا سلیم الله خان کسب فیض نمودند و در این مدّت امامت نمازهای یومیه مسجد عثمانیه( همجوار جامعه فاروقیه ) را به دستور مولانا سلیم الله خان نیز برعهده داشتند. در آخرین سال برای دریافت مدرک فارغ التحصیلی به مدرسه بدر العلوم رحیم یارخان ( به مدیریت شیخ التفسیر مولانا عبدالغنی جاجروی (رحمه الله ) رهسپار گردیدند و آخرین سالتحصیلی را در آنجا و در کلاس دوره حدیث شرکت نموده و از این مرکز علوم دینی فارغ التحصیل گردیدند. سپس به شهر کویته عزیمت نموده و در مدرسه تجوید القرآن مشغول فراگیری علم تجوید بصورت تخصصی از محضر قاری غلام نبی رحمه الله گردینده و از سوی قاری غلام نبی رحمه الله بعنوان ناظم مدرسه منسوب گردیدند که پس از یکسال اقامت در آن مدرسه از دیار علماء رهسپار روستای خویش گردیدند. از همراهان و همکلاسان مولانا می توان به بزرگانی همچون: حضرت شیخ الاسلام مولانا عبدالحمید (حفظه الله ) –مدیریت محترم دارالعلوم مکی زاهدان مرحوم مولانا نورمحمد ریگی – بانی مدرسه علوم دینی حمادیه ی جام جم زاهدان مولانا شهاب الدین شهیدی (مدظله العالی) – صدر المدرسین مدرسه احناف خواف مولانا محمد گل کرمزهی*مولانا عبدالحمید کرد تمین* مولانا عبدالرب کرد تمندانی*مولانا عبدالواحد مرادزهی مولانا نورالله فرقانی*مولانا عبدالروف هراتی* مولانا خدارحم رودینی  اشاره نمو



نویسنده : شهرام تاریخ : شنبه هفتم مرداد 1391



آخرین مطالب وب سایت عاشق واقعی
» حتما بخونید خواهشن نظر یادت نره
» دوستت دارم مادر
» ای مادر
» زندگی
» خدایا
» ساده بگم
» یه حقیقت
» Roo
» الله اکبر
» دلت راخانه من
» چه میشد
» ماه خدا
» دیگر بس است
» یاالله
» خدایا
» همیشه سعی کنیدخودتان باشید؟
» الهی به امید تو
» ماهمه از آن خاکیم
» داستان زیبای عمو جان
» اینگونه زندگی کنیم؟



     

 

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.